تبليغاتX
عضو جستجوگر سایتها و وبلاگهای فارسی زبان سیاسپید

سیاسپید

::: عشق چیست ؟؟؟ :::

 

 

به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟

گفت: پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست

به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم : عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟
گفت نگاهي بيش نيستم

 

+ نوشته شده در Sat 12 Apr 2008 12 PM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


 

صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟ پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.

 

 

رضایت قلبی

 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

 دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد  وبا مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

 

منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم

هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .

اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!

 

 

ملاقات

 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

 

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خدا»

 

 

عشق بدون قید و شرط

 

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»

پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»

پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»

پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»

آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت! 

 

 

عشق چیست

 

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.

اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای

 بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه اوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!

هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن

پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.

اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.

به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!

 

 

 

ماجراي عشق شهريار

 

هوشنگ طيار شاگرد و دوست و همشهري شهريار از عشقي كه نقطه عطف زندگي او و عاملي در روي آوردن شهريار به ادبيات است، سخن گفت:

 

  زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند. 
شهريار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و  حتي مدتي هم بستري مي‌شود و در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند. 
بهجت آباد سابق براين تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازي نشده بود. اين محل، جايي بود كه بيشتر اوقات شهريار با دختر براي گردش آنجا مي‌رفت. بعد از‌اينكه دختر ازدواج مي‌كند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا مي‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند.
 شهريار با دختر روبرو مي‌شود و اين غزل را آنجا مي‌سرايد: 

                  

 

 

                                           يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم 
                                           تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

 

+ نوشته شده در Tue 19 Feb 2008 9 AM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


 

  

عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند. (مارک تواين)

 

انيشتن ميگه: عشق مثل ساعت شني مي‌مونه، همزمان كه قلبت رو پر مي‌كنه، مغزت رو خالي مي‌كنه، البته واسه اونايي كه مغزشون پره

افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

 

        عشق بازی کار هر شیاد نیست             این شکاردام هر صیاد نیست

       اگر عشق نباشد آدمی نیست                 اگر آدم نباشد زندگی نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 15 Feb 2008 6 PM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


 ولی حیف

اگر شاعر بودم تو را در واژه واژه های شعرم می سوزاندم و خاکسترت می کردم.

اگر قصاب بودم تو را سلاخی می کردم و قیمه قیمه هایت را به دست مردم می دادم.

اگر نانوا بودم خمیری از تو می ساختم که هیچ کجای دنیا یافت نشود.

 اگر......

 ولی حیف که عاشقتم.!!!!!!!

 

با تشکر

اگر عروسک بازی ات تمام شد، لطفا من را رها کن تا بروم و به زندگی ام برسم.

با تشکر که روزی تمام زندگی ات بودم.

 

در فکرم

وقتی به من می گویی که تمام بدی های دنیا در مورد من صدق می کند،

در فکرم که چرا تو این قدر خوبی؟؟؟؟

 

جواب

تا کی می خواهی بنشینی وسوختنم را کف بزنی.

آهان فهمیدم!!! حتما تا وقتی که از کف زدن خسته شوی و آن وقت پایکوبی کنی.

 

 

 

 

عادت

به همه چیز عادت کرده ام، حتی به غرولندهای گاه و بی گاهت،

فقط نمی دانم چرا هر چه می کنم نمی توانم به دوست داشتنت عادت کنم.!!

 

کودن

سرت داد می کشم و تو از من می پرسی این تو هستی؟؟؟

عجیب است، چگونه من را از این فاصله کم نمی توانی بشناسی؟؟؟

 

افسوس

وای اگر شیشه عمرت دستم بود می دانستم با آن چه کنم

ولی افسوس همیشه کار دنیا بر عکس است.

 

جست و جو

برای بافتن ریسمان آرزوهایت دنبال بافنده دیگری جز من بگرد.

 من فقط شکافتن را خوب بلدم.

 

حسرت

همیشه در حسرت گذشته ایم و می گوییم یادش بخیر اون روزها.....

با همین حرف ها، حال و آینده را از دست میدهیم.

انگار عادت کرده ایم همیشه بنالیم و هیچ وقت راضی نباشیم.

 

دنیا

هر وقت می بینمت یه جوری می شم انگار خدا دنیا رو بهم می ده، وقتی هم که می ری انگار خدا دنیا رو ازم می گیره!!!

پس اصلا به دیدنم نیا که صاحب دنیا بشم و بعد مجبور بشم پسش بدم.

این جوری برای هر دومون بهتره!!

 

شمارش

نمی دانم چه علاقه ای داری به شمردن اشک های من که تا اشک می ریزم،

می گویی به جای ریختن هزاران قطره اشک، مغزت را به کار بیانداز!!!!

 

من، بدبختم

برای من قهوه بریز، بعد گیتارت را بیاور و همان طور که من روی صندلی راحتی خودم لم داده ام قطعه ای عاشقانه برایم بنواز.

سیگاری برایم روشن کن و برایم از روزهای خوب و شاد آینده بگو........  در ضمن موبایلت را خاموش کن تا او پشت سر هم به تو زنگ نزند!!!

در اوج خوشبختی ها هم من بدبختم.

 

همیشه خاموش

حوصله حرف زدن داری، در دسترس هم هستی  اما همیشه خاموشی!!!

 

 

 

 

 

 

                  

 

+ نوشته شده در Thu 14 Feb 2008 3 PM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


                     

 

 

 

 

 

امام زمان(عج) در دعاي ناحيه مقدسه فرموده :  

                         

     حسين جان من اگر اشك چشمم تموم شد برات خون گريه مي‏كنم.

                         

        

علي، اي همسفر، كمي آهسته تر، مرا با خود ببر

حبيبي يا حسين       طبيبي يا حسين

اميري يا حسين     حسين جانم حسين

حسين جانم حسين

 

 

 

توضیحات:جن موجودی است دارای فهم و شعور، و مانند انسان، مسلمان، کافر، یهودی، مسیحی، و شیعه دارد و حتی نوحه و عزاداری دارند و اشعار زیادی برای مصائب حضرت سیدالشهدا سروده اند.

 

عزاداری جنیان

مولف کتاب (( داستان های شگفت انگیزی از جن)) درباره عزاداری جنیان برای امام حسین (ع) آورده است: استاد ما مرحوم آیت الله وجدانی تعریف کرده اند که، من در محرم یکسال به دو روستا که حدود یک کیلومتر از هم فاصله داشتند جهت تبلیغ رفته بودم یک شب پس از پایان مراسم بر خلاف هر شب به تنهایی برای انجام مراسم در روستای دیگر رهسپار شدم، که ناگهان دیدم شخصی با لباس سفید بسوی من می آید. وقتی که به من نزدیک شد سلام کرد و مرا به اسم خودم خواند و گفت: آقای وجدانی! ما در پشت تپه مراسم عزاداری برپا نموده ایم. از شما دعوت می کنم که تشریف بیاورید و برای ما هم روضه بخوانید. من گفتم: اولا که نمی رسم، چون در روستا مشغول روضه خوانی هستم و اکنون رهسپار روستای دوم هستم و در ثانی کسان دیگری هم هستند که می توانند برای شما روضه بخوانند.او گفت: شما به صورت صحیح روضه می خوانید اما دیگران مراعات نمی کنند و گاهی روضه را غلط و دروغ می خوانند. آقای وجدانی گفت: من تا آن هنگام به ذهنم خطور نکرده بود که شاید او یک جن باشد اما به توجه به سفیدی لباسهایش و دعوت برای روضه خوانی آن هم در وسط راه و در آن وقت شب و اینکه اسم مرا هم می داند، حدس زدم که او جن است در ضمن همین فکرها به پایش نگاه کردم و متوجه شدم که به شکل سم است و دانستم که جن است.عقب عقب رفتم گویا او هم فهمید که من ترسیده ام دیگر چیزی نگفت و رفت. از آن پس به مدت ۴۰ روز بیمار شدم. وقتی ماجرا را برای یکی از بزرگان حوزه علمیه قم تعریف کردم، او گفت چرا نرفتی برای روضه خوانی جنیان؟ آنان شیعه هستند و در ماه محرم مراسم عزاداری و روضه خوانی برای امام حسین(ع) بر قرار می کنند. 

                                                                                                 

بیان عمظت شخصیت حسین بن علی (ع) از زبان یک جن!

 

مسلم بن محمود که یکی از علمای قدیم محسوب می شود روایتی  را از دعبل بن خزایی نقل کرده که به شرح زیر می باشد:

شبی شخصی وارد منزلم شد و سلام گفت، از ترس موهای بدنم راست شد. او گفت نترس!! خداوند رحمتت کند، من یکی از برادرانت از طایفه جن هستم که در یمن سکونت دارم. آیا می خواهی حدیثی را برایت نقل کنم که موجب مزید اعتقادات به مذهبت باشد، گفتم: بلی.

گفت:ای دعبل! بدان که دشمنی من به علی بن ابی طالب از سایر مردم بیشتر بود. تا آنکه وقتی با جماعتی از طایفه جن که سرکش و بدکار بودند بیرون رفتیم . عبور ما برجمعی افتاد که به زیارت قبر حسین (ع) می رفتند و تاریکی شب آنان را فراگرفته بود و ما تصمیم گرفتیم که ایشان را اذیت کنیم. چون نظر کردیم فرشتگانی را دیدیم که در سمتی از آسمان ایستاده و ما را اذیت کردنشان منع می کنند و فرشتگان دیگری را دیدیم که روی زمین ایستاده اند و آنان را از موذیات زمین حفظ می کنند. وقتی که این کرامت را دیدم گویا خواب بودم و بیدار شدم، غافل بودم و هشیار شدم.... اما در واقع این کرامت نبود مگر از برکات آن کسی که به زیارت قبر آن حضرت می روند. پس از آن از اعمال بد خود و آن  اراده زشت پشیمان شدم و توبه کردم و با آنان به زیارت قبر امام حسین(ع) مشرف شدم.

 

                                                                                      

 

 

 

پی نوشت ها: 

دنیای مرموز جن

داستان های شگفت انگیزی از جن

www.emamhossein.com                                          

 

+ نوشته شده در Fri 11 Jan 2008 4 PM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


زندگی فی نفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است. 

هر چه بر روی آن بکشی همان می شود. می توانی رنج و محنت را بر روی آن نقاشی کنی،از طرف دیگر می توانی نقش شادی و خوشبختی را بر آن بیافکنی.

شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود.

تو می توانی از این آزادی استفاده کنی که زندگیت به جهنم تبدیل شود و یا طوری که زندگیت آکنده از زیبایی، نیکی، شادی و صفات بهشتی گردد. این به تو بستگی دارد.

دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه نقاشی کنند.

زندگی چیزیست غیر ممکن، نباید باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیون ها و میلیون ها ستاره و میلیون ها و میلیون ها منظومه شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ناچیز- که در مقایسه با کل کائنات ذره ای غبار بیش نیست- حیات و زندگی به وجود آمده است.زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است، چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسان ها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا که اتفاقی غیر قابل باور رخ داده است.

اوشو 

+ نوشته شده در Tue 8 Jan 2008 1 AM توسط سپیده (ویرایش تینا) |


 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

 مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند  مرده و زنده اشان یکی است

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم

 

آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند

 شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 4 Jan 2008 2 PM توسط سپیده (ویرایش تینا) |